کنج دل

عشق اول آفریدی، عاشق اول شدی

عشق اول آفریدی، عاشق اول شدی

من درون خود غمی دارم، نمیدانم چرا

اشک و آه و ماتمی دارم، نمیدانم چرا


در دیار دل که روزی خانه ای آباد بود

شهر ویران چون بمی دارم، نمیدانم چرا


فکر و ذکر و روح و جانم به خدا نزدیک نیست

شاید ایمان کمی دارم، نمیدانم چرا


لحظه های زندگی را یک به یک پس میزنم

در خیالم عالمی دارم، نمیدانم چرا


گنگ و تنها مانده ام در ازدحام پوچ ها

آرزوی همدمی دارم، نمیدانم چرا


با غریبان سرّ دل ناگفته ماند بی گمان

آشنای محرمی دارم؟ نمیدانم! چرا...؟


"َُSAR"



پ.ن: خدا میدونه که تو دلم چیه ... میدونه میپرم از رو پرچینش ... میدونم میگیره دستمو یه روز و میکشه پرده از رو تصویرش

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۴ ، ۰۳:۵۰
sar baha

نگاهم رو به پایین است و این دلتنگی پنهان

صدای بغض قلبم در سکوت متروی تهران


سکوتی مملو از درد و غم و فریاد یاد تو

تویی که رفتی و بی تو شده دنیای من زندان


و زندانی پر از سلول سرد انفرادی که

ملاقاتی ندارد جز ملاقات من و فقدان


من و فقدان عطر تو ، من و فقدان آغوشت

دلم پر میکشد هر دم برای دیدن باران


تو که  باران من بودی ببار امشب خلاصم کن

از این دریای خشکیده، از این آتش، از این بحران


"چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود"

نمیفهمیدمت حافظ، ولی اکنون چرا ... آسان!


چه آسان  دل بریدی و ندیدی که غزل هایم

شده تلمیح یاد تو و تشبیهت به این و آن


تو خود تشبیه تفضیلی برای وصف هر وجهی

بیا و بگذر از شاعر برای گفتن هذیان


قطار آمد، کجا بودم؟ ... میان این توهم ها

فقط یک مصرع دیگر ... بیا دلتنگتم ... پایان!


"SAR"

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۰۳:۱۲
sar baha

رفت روزی یک جوان شور و شر
تا که یابد قهرمانش آن پسر

رفت از این سو در پی اهل خرد
بلکه یابد قهرمانی و خرد

جملگیشان مرده بودند از قضا
یا که زنده جسمشان، مخ در فضا

پس برفت و جای دیگر را بجست
تاپ 10 و افراد you love them the most

در میان جمع هالیوودیان
بتمن و سوپرمن و عنترمنان

دید و دانا شد که خالی بندی است
جلوه های ویژه و فیلم هندی است

رفت بعد از آن به یک استادیوم
شد میان مردم دیوانه گم

تا که جوید او در آن میدان کسی
از میان بیل و کاکا و مسی

جستجویش بی ثمر ماند آن زمان
قهرمان آنجا نبودی بی گمان

پس بیامد سوی خانه آن پسر
ناگهان در را گشودی یک نفر

آشنایی را پس آن در بدید
گرد پیری کرده موهایش سفید

مرد سختی مرد کار و مرد جنگ
مرد یکرو در جهان هفت رنگ

مرد سیبیلوی شوخ مهربان
اشک و دردش پشت لبخندش نهان

یک ندایش مثل حکم پادشاه
و نگاهش همچو مهر نور ماه

پس جوان چون اختر چشمش بدید
و صدای اقتدارش را شنید

قهرمان خود بجست و شاد شد
پشت او گرم و دلش آباد شد

پس بگفتا قهرمان هر پسر
هم پدر باشد پدر باشد پدر
!


"SAR"



پ.ن: روز پدر مبارک

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۴۹
sar baha

صحن گوهرشاد را مدتیست بسته اند...

و انگار تمام دنیای مرا بسته اند...

آخرین بار تمام باور هایم را آنجا جا گذاشتم و حالا سرگردانم در برزخی بزرگ و پوچ و مملو از انسانهای راه گم کرده ...

چیزی شبیه به صحن جامع!!

و دیگر...

پا هایم که پیش از این، چشم بسته به سمت گوهرشاد میرفتند اکنون با چشمان کاملا باز راه خود را نمیابند...

چشمانم دنبال گوهرِ شادیِ دلی میگردند که در دست تعمیر است و...

مدتیست آن را بسته اند...!


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۵۵
sar baha

آهنگ "رجز" ... یه شاهکار واقعی از گروه camel

لینک دانلود



یه مدتیه عجیب تو کف این آهنگم...

فضای آهنگ معرکس ... رجز: ریتم حرکت دسته جمعی شتر ها ...!

عباراتش یه جور حس روحانی دارن ... موسیقیش مدهوش کنندس ... مخصوصا ریتمی که حدودا از دقیقه ی 3:10 شروع میشه ... انگار داره باهات حرف میزنه!

پیشنهاد میکنم حتما گوش کنین ... متن کاملشم میذارم .... نیاز به ترجمه هم نداره، خیلی سادس!


When the desert sun has passed horizon's final light
And darkness takes it's place...
We will pause to take our rest
Sharing song of love,
Tales of tragedy

The souls of heaven
Are stars at night
They will guide us on our way,
Until we meet again
Another day
When a poet sings the song and all are hypnotised,
Enchanted by the sound...
We will mark the time as one,
Tandem in the sun
The rhythm of a hymn

The souls of heaven
Are stars at night
They will guide us on our way,
Until we meet again
Another day
When the dawn has come
Sing the song,
All day long

We will move as one,
Bear the load
On the road

The souls of heaven
Turn to stars
Every single night
All across the sky...
They shine


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۱۰
sar baha

حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق....
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق...


روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است....
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق....


دست هایت را خودت"ها"کن اگر یخ کرده اند...
از لب معشوقه هامان "ها"نمی آید رفیق...


هضم دلتنگی برای موج آسان نیست...
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق...


یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان...
هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق. ..!

"صادق هدایت"

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۳ ، ۰۱:۳۹
alireza sh

رو که برمی گرداند تنها چیزی که می یابد رد خون و لباس های پاره است.....!!!

از کوه های زیادی گذشته ، آذوقه ندارد اما با شور و شوق حرکت می کند.

خورشید در آسمان نیست ، تنها نم نم باران عشق را وجودش زنده می کند و سعی می کند با بیان گذشته آن را از یاد نبرد.

تصویر مرگ فرزندش را به یاد می آورد ....

در راه سفر همه خوشحال بودند و زندگی ، عاشقانه پیش می رفت اما باقی را به یاد نمی آورد.

تصویر آرامگاه همسرش در ذهن پدیدار می شود و اینکه فرزندش چگونه تاب آورد.


پس از آن نیز تلخ ترین حادثه زندگی....خوش خیمی که بدخیم شد.


غرق در این افکار و هیاهوی ترس آن هاست که سخن همسرش سکوتی در درونش ایجاد می کند

"همیشه روحت را سبک نگاه دار ، بگذار تا خورشید بالا رود"


می گرید و می نالد که چرا خانواده ی او...؟

هزاران بار از خداوند پاسخ پرسش هایش را خواسته و این بار هزار و یکم است.

استراحت می کند اما تنها نیست..

گذشته ، همراه جداناشدنی اوست و باز هم خاطره ای تلخ را به یاد می آورد .روزی که دوستش در جریان حادثه ای خودش را فدای او کرد.

قسمت 7

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۵۵
alireza sh

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

 

باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

 

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

 

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

 

تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است

 

در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است

 

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است

 

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است

                                                         "کاظم بهمنی"


پ.ن:
«سبحان من لایعتدى على اهل مملکته، سبحان من لایأخذ اهل الارض بالوان العذاب، سبحان الرؤوف الرحیم، اللهم اجعل لى فى قلبى نورا و بصرا و فهما و علما انک على کل شى‏ء قدیر»
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۳۲
sar baha

هنگام جوانی ... در آنسوی افق... 
در دنیایی مملو از جاذبه ها و اعجاز ها...
اندیشه هایمان پرسه میزد...
بدون توقف...
بدون مرز...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۲۵
sar baha

وقتی می روند ، اطرافت پا می کوبند تا بفهمی.....

ما رفتیم....

وقتی تکیه گاه است، رهایت نمی کند ، زخم می زند تا بفهمی ....

ما رفتیم....

وقتی همدم است گوش پر نمی کند ،  فریاد می کشد تا بفهمی....

ما رفتیم...

.

.

.

.

آن ها رفتند اما زندگیت جاری است اما کسی صدای جریانش را گوش نمی کند

زندگیت جاریست اما به سوی ناکجا ....

زندگیت جاری است اما توانی ندارد ، پراکنده می شود ...... فقط جاریست

  

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۴۶
alireza sh